آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

234.شهرکتاب

دیروز با خاله فرناز و علی کوچولو رفتیم شهرکتاب الماس ... این سری کتاب برای خودمون گرفتیم ... کتابهایی درباره ی روانشناسی کودک  اینم دو فینگیلیون ♥ اینم آمیتیس که رفته بود پشت صندوق:)) امروز تولد بابایی ه ... شب میریم تولد بازی:) باباجونم 120 ساله بشی و سایه ت رو سرمون بمونه:* کار جدیدی که یاد گرفتی: امروز داشتم کمدت رو جمع میکردم تا یه سری لباسهای نوت رو بدم به سرایدارمون که دخترش 40 روزه س ... اومدی پیشم شبشه شیر بدست و میگی م :* بعدازظهر هم پستونکت رو انداختی پشت حصیرمون و اومدی دست منو میگیری که پاشم بهت بدمش :* قربونت برم مننننن:* ...
4 شهريور 1392

233.پر!

دیشب داشتی بازی میکردی دیدم تو حرفات هی میگی پر! منم سواستفاده کردم کلاغ پر بازی کردیم :) انقدر بامزه بطور ریتمیک و سر زمان مشخص میگفتی پر! اصلا مهم نبود من سوالی پرسیدم یا نه :)) یه بارش هم گفتم امیتیس؟ جواب ندادی ... بابات تا اومد بگه بچه م میدونه امیتیس پر نداره نیگاش کردی و گفتی پر! ههههههه دیروز بهاره و بابک و عمه اکرم اینا هم اومدن اینجا!
2 شهريور 1392

230. دی وی دی

دی وی دی پلیر ما دکمه هاش لمسیه ... یعنی من هربار میخوام باهاش کار کنم همه جاشو دست میزنم تا روشن شه:))  آمیتیس با پاش میزنه روشنش میکنه و دی وی دی درمیاره و خلاصه همه کار:)) الان با پاش زد دی وی دی اومد بیرون ... برگشته منو نگاه میکنه با یه لحن بامزه ای میگه پاگادی:)) وای خیلی قیافه ش و لحنش بانمک بود:* قربونت برم منننننننننننننننننن:*** کلا کارهایی که بهت میگم نکن رو انجام میدی:)) در هر حال حرفمو گوش نمیدی:) ولی وقتی کارایی که گفتم نکن رو میکنی سریع منو نگاه میکنی و با لبخند همون کار رو انجام میدی:* آهان راستی صبح سرفه میکردی و زنگ زدم به دکتر ... گفت لازم نیست بیاریش فعلا! اگه تا 2 روز دیگه بهتر نشد بیارش! ولی فکر کنم من حس...
27 مرداد 1392

226.جدیت در راه رفتن!

خیلی بانمک راه میری ... انگار برات شده وظیفه ... یه خط مستقیم رو هی میری و برمیگردی! صبح تا شب راه میری! انگاری داری تمرین میکنی:) شبها به زووووووووووووووووور میخوابونیمت چون میخوای راه بری!  دیشب شام که خوردیم وسایل رو میبردیم بلندشدی خیلی جدی یه لیوان دستت گرفتی داشتی میبردی سمت آشپزخونه:)) قربونت برم من:* دیروز سیب زمینی ها رو میریختی زیر کابینت بعد که مینداختی دولا میشدی رو زمین نگاه میکردی ببینی کجا میره:)) این اسباب بازی باران رو بهار برات فرستاده یه جوریه که هرکسی بلد نیست باهاش بازی کنه ... تا میپرسن این چجوریه خودت میری درستش میکنی انگار داری یادشون میدی:* هرکی میاد خونمون دستشو میگیری میبریش اتاقت رو نشونش میدی:* ...
25 مرداد 1392

225. 5-6 روز شمال

19 یا 20 مرداد عروسی مولود بود و باید میرفتیم شیراز ولی اصلا دوست نداشتم برم:دی کلا با عروسی مشکل دارم و خوشم نمیاد ولی این چند تا دلیل دیگه هم داشت! راهش بسیار دور بود و گرمای زیاد ... مرضیه اونجا بود و بخاطر رفتارای بدش نمیخواستم ببینمش - یا در حقیقت ببینتت:دی - و اینکه نمیخواستم جوری بشه که ساعت خوابت بهم بریزه و باز اذیت بشی ... دیگه مریض هم که شدی بهونه دستمون داد و نرفتیم:) ولی به مرتضی گفتم مرخصی بگیر که بریم مسافرت ... چند تا پیشنهاد هم داشتیم مث خاله مهسا و خاله لیلا و بچه های خاله زری مرتضی که این آخری بیشتر خوشایندمون بود چون بسیار خوش سفرن و باهاشون به آدم خوش میگذره ... خلاصه که چهارشنبه عصری راه افتادیم سمت بیشه کلا که ویلاشون ...
22 مرداد 1392

221.دختر هنرمندم:*

یعنی هنرمنده ها! ببینین مامانش چه هنرمنده!  خوب اون نقطه هم بذاره هنرمند میشه:دی بجای نقاشی کشیدن همه ی پاستلها رو جمع میکرد میگفت منه! اینم دیگه شب ه که بالاخره اندکی یاد گرفت مداد دستش بگیره:* باباش میخواست ازش بگیره کلی جیغ و داد کرد سر باباش:* ...
13 مرداد 1392